| |
| دوشنبه 26 بهمن ماه سال 1383 |
| هدف |
هر چی پررنگ تر میشه زندگی رنگ و بویی نو و تازه پیدا میکنه و برعکس هرچی کمرنگ تر میشه پوچی و روزمرگی و تکرار سر و کله اش پیدا میشه.... |
|
| |
| شنبه 17 بهمن ماه سال 1383 |
| دیدن... |
حس زیباییه وقتی که می تونم خودم رو ببینم . . . |
|
| |
| سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1383 |
|
من اومدم.
بالاخره مامان و بابا بعد از ۳۰ روز از سفر برگشتند و دوتا امانتی ها (خواهران گرام) تحویل داده شدند و مجدد به زندگی خویش بازگشتیم.
قبول مسئولیت و انجام اون به نحو احسن در حالیکه هم باید خواهر بزرگه باشی و هم مامانشون و هم باباشون و همچنین دبیر خصوصی و استاد دانشگاه واقعا سخت بود.
سخت ترین کار هم که پذیرایی از مهمانان چند روزه شهرستانی است که بسی دشوارتر و نفس گیر تر از موارد بالاست.
ولی طفلکی ها کلی لاغر شدند! من هم برای اینکه خیلی دیگه تابلو نباشه یه کم رژیم گرفتم که نشون بدم چقدر بهم سخت گذشته!
|
|